تبليغاتX
بوفـ مقدسـ
بوفـ مقدسـ
نگارش در تاريخ جمعه سیزدهم آذر 1388 توسط بوف مقدس

نويسنده مطلب: هوتنشنبه شب نتونستم بخوابم! تا صبح داشتم به کنتاکت هام تک زنگ می زدم که ببینم همه ببعی هام سالمن یا نه...

یکشنبه صبح به زور از خواب بیدار شدم. مثل همیشه اولش آر.سی.هیبلیر بود و بعد هم بتن که تشکیل نشد و ساعت ۱:۳۰ هم که رفتیم آزمایشگاه بتن و گند زدیم توی بتنمون!!! ما یه هم گروهی داریم توی این آزمایشگاه بتن به اسم آراز که واقعا" زحمت می کشه! فقط بدیش اینه که حرف گوش نمی کنه!!! هی بهش می گیم یه لحظه امون بده ببینیم باید چیکار کنیم؟! می گه شما کاریتون نباشه و آخرش هم کار خودش رو می کنه! یهو برگشتیم دیدم آب رو خالی کرده رو بتن و حالا بیا جمعش کن!!!

این دفعه توی آزمایشگاه بتن قشر خواهران هم واقعا" زحمت کشیدن و باعث شدن من حرفی رو که هفته پیش زدم پس بگیرم! همون اول یکیشون الک شماره ۱ رو گرفته بود دستش نه الک می کرد نه به ما می داد!!! گفت شن ما رو هم شما میارین؟! گفتیم چشم و الک رو گرفتیم!!! البته شنی که آوردیم نه واسه ما برکت داشت نه واسه اونا! بتن جفتمون شده بود آب٬ دوغ٬ خیار...

امروز سر کلاس اندیشه بحث در مورد آفرینش انسان بود! یهو یه سوال اساسی به ذهنم خطور کرد و هر کاری کردم نتونستم از استاد نپرسمش! استاد هم یه جوابی داد که نتونست منو قانع کنه ولی ادامه بحث هم ضایع بازی بود!!! مگه ما نمی گیم آفرینش انسان کامل و بدون نقصه؟! پس چرا اولاد ذکور بعد از به دنیا اومدن باید در برخی نواحی دچار اصلاحات بشن؟!!! (ختنه کردن در اسلام واجبه!)

دوشنبه ساعت ۹:۰۰ بیدار شدم اومدم دانشگاه. توی سالن منتظر کسی بودم که یهو شایان رو دیدم٬ گفت چرا سر کلاس خاک نیومدی؟ وای!!! به کل یادم رفته بود! کیفم رو دادم دست یکی از بچه ها و سرم رو انداختم پایین٬ رفتم توی کلاس. استاد آخر کلاس حضور غیاب می کرد و من حاضر بودم...

کلاس مهدی رو هم نتونستم برم و با بچه ها رفتیم انجمن ببینیم برنامه صفار رو می خواهیم چیکار کنیم؟! ساعت ۱:۳۰ هم دینامیک داشتم که تعطیل شد و ساعت ۲:۳۰ که صفر توی دانشگاه ما بود...

هنوز برنامه شروع نشده بود که سر و صدا بلند شد ولی من آروم یه گوشه نشسته بودم. همه داشتن به صفار فحش و بد و بیراه می دادن ولی من آروم یه گوشه نشسته بودم و یه نفر تمام فکر منو به خودش مشغول کرده بود...

یه دختری توی برنامه صفار انتظامات بود و کنار من وایستاده بود. از این دخترهای چادری و بسیجی که از هر انگشتش یه هنر می بارید! در حالی که انتظامات بود٬ شلوغ هم می کرد! هم نظم رو برقرار می کرد٬ هم نظم رو بر هم می زد! شعار هم می داد! سوت شیشکی هم می زد! تازه به پسرا تیکه هم می انداخت! یه دستش رو هم گذاشته بود جلوی دهن یکی از بچه های انجمن خفش کرده بود!!! زن زندگی بود...

برنامه همچنان ادامه داشت که یهو دیدم همه بلند شدن رفتن! توی همین هاگیر واگیر یهو یکی دست من رو هم گرفت کشید بیرون و توی چند دقیقه سالن تقریبا" خالی شد!!!

سه شنبه بعد از کلاس خاک٬ برای طراحی دکور برنامه خودمون٬ رفتیم سالن آمفی تئاتر دانشگاه. هر چی به ذهنمون رسید انجام دادیم! از هر چیزی هم پشت صحنه بود استفاده کردیم! یکی از بچه ها گیر داده بود که این چه وضعیه؟! اینا رو چرا گذاشتین روی دکور؟! خلاصه کلی مخ ما رو خورد ولی دیگه چیزی تا شروع برنامه نمونده بود و اونا همونجا موند روی دکور! برنامه مون مثل همیشه شلوغ بود و خیلی ها سر پا وایستاده بودن. کواکبیان هم که اومد و برنامه شروع شد...

اون کلیپی که بچه ها چند روز بود روش کار می کردن٬ وسط های برنامه رسید به دستمون ولی مجوز پخش نگرفت...

من همش استرس این رو داشتم که برنامه مون رو بهم بریزن ولی خدا رو شکر همه چیز به خیر و خوشی تموم شد و این برنامه رو هم مثل برنامه دیروز٬ ما بردیم...

چهارشنبه کلاس خاک داشتم و بعد از اون چهار روز تعطیلی که خستگی این چند روز رو در کنم و به کارای عقب افتادم برسم ولی دیروز اتفاقی افتاد که...

گندش بزنن این شانس منو که همش آش نخورده است و دهن سوخته...

نگارش در تاريخ شنبه هفتم آذر 1388 توسط بوف مقدس

نويسنده مطلب: هوتنپنجشنبه و جمعه که به خواب گذشت و شنبه که باز هم به خواب خواهد گذشت...

این دو هفته خیلی خسته ام کرد. مخصوصا" که از تعطیلی هم خبری نبود و هر روزش بدو بدو بود. حتی جمعه اش که امتحان هم داشتم!!! بعد از این همه بدو بدو٬ این سه روز تعطیلی واقعا" مزه می ده (اگر بذارن!)

دوشنبه سر کلاس مهدی چیزی نمی نوشتم. تقریبا" همه تحلیل رو فهمیده بودم٬ فقط نمی دونستم چرا تو ورقه چیز جالبی از توش در نمیومد!!! باید اساسی تر می خوندمش...

بعد از کلاس مهدی نوبت دینامیک بود. مثل همیشه تمرینات رو سر کلاس نوشتم و بچه ها یواشکی تمرینام رو گذاشتن رو تمرینات بقیه! همیشه تمرین من اولین تمرینیه که استاد می بینه!!! در مورد آر.سی.هیبلیر و روز یکشنبه اینو یادم رفت بگم که استاد خیلی شارژ بود! درس رو توضیح می داد!!! هر چند بازم هیچی نمی فهمیدیم ولی اولین بار بود از حفظ حرف می زد و از رو جزوه نمی خوند!!! جای تقدیر داشت واقعا"! توی این هوای برفی یه بنده خدایی هم از روی پل داشته میومده پایین٬ ترمزش نمی گیره و با ماشین می ره تو جوب و این استاد ما هم خوشش میاد! اینم خاطره ای بود از استاد!!! با این حال دوشنبه زیاد دل و دماغ نداشت. کسی نرفته بود توی جوب و همه چیز مثل قبل بود...

دوشنبه شب بازی فینال و برد ۱۶ - ۲۰ و ما که قهرمان شدیم...

سه شنبه همه نگرانیمون این بود که خدایی نکرده استاد خاک بزنه به سرش و امتحان میان ترم بگیره ازمون! با عالم و آدم هماهنگ کردیم که اگر امتحان گرفت اینجوری کنیم و اونجوری نکنیم و اینا٬ که خدا رو شکر امتحان هم نگرفت و یدفعه موند واسه آخر ترم که یهویی بدبخت بشیم!!!

و باز هم آر.سی.هیبلیر و آزمایشگاه مقاومت و آزمایش ستون ها و اینکه کم کم باید به فکر گزارش آزمایش و امتحان آزمایشگاه باشیم...

چهارشنبه ها هم مثل همیشه کلاس سیالات و بعد از اون هم که باید در انجمن علمی می بودم که حوصله ام سر رفت اومدم انجمن خودمون!!! :دی!

پنجشنبه صبح مثلا" اومدم بخوابم زنگ زدن گفتن جلسه نشریات دانشگاهیه بدو بیا...

ایشالا سه شنبه انجمن اسلامی دوباره برنامه داره. قرار بر این شد که یه کلیپ بسازیم برای سه شنبه و واسه همین ساعت ۹:۰۰ شب همگی جمع شدیم توی خونه یکی از بچه ها. چهار طبقه کلا" خونه دانشجویی بود و از هر اتاقی یه صدای نا به هنجاری میومد!!! و ساخت کلیپ ادامه داشت تا ساعت ۲:۰۰ صبح که تموم هم نشد و کلی کار ریخت سر من بدبخت!!! و این وسط من فقط مسئول بخش دانلود داده های خامی هستم که لینکشو بهم دادن و این خود فرخته ها از این داده های خام چی قراره در بیارن به خود بی شرفشون مربوط می شه و اینجانب هیچ مسئولیت در قبال کلیپی که در اون روز کذایی قراره بره روی پرده نخواهم داشت...

نگارش در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط بوف مقدس

نويسنده مطلب: هوتندیشب برف می بارید و امروز صبح لکه های برف همه جا دیده می شد٬ امروز روز قشنگی بود...

صبح که استاد مقاومت اومد٬ دید نصف کلاس تو برف گیر کردن و هنوز نرسیدن. گفت من میرم یه نیم ساعت دیگه میام. ما هم از خدا خواسته زدیم بیرون...

کلاس مقاومت که تموم شد بدو رفتم کمیته. دل تو دلم نبود ببینم چه خاکی به سرمون شد؟! که نشد! بخیر گذشت. من و حامد عفو خوردیم (:هاله نور!) و محمود هم که بند ۳ (تذکر کتبی بدون درج در پرونده) خلاصه هر چی بود بخیر گذشت. وقتی بر گشتم کلاس بتن شروع شده بود...

بعد از نهار (که نخوردیم) دوباره آزمایشگاه بتن داشتیم. استاد بچه ها رو از روی لیست گروه بندی کرد که گروه ما کلا" سیبیلو در اومد ولی گروه های دیگه در هم بود! خلاصه رفتیم٬ شن و ماسه رو آوردیم ریختیم توی سینی و بعدش هم سیمان و آب و به به! چه شود!!! حالا من هم بزن٬ حسین هم بزن! بتنی شده بود٬ اساسی!!! یه چیزی تو مایه های فونداسیون برج میلاد کار کرده بودیم!!! دوستان یه سری افزودنی های مجاز هم می خواستن به بتن اضافه کنن که گفتیم رقابت سالم باشه٬ اضافه نکردیم! :دی! ولی بتنمون بتن شده بودا!!! در اون حد که استاد بتن رو تأیید کرد و یه ویبره مهمونمونش شدیم...

البته تا یادم نرفته بگم که دخترهای کلاسمون هم واقعا" زحمت کشیدن و کلی فعالیت کردن و اصولا" اگر اونا بالا سر بچه ها دست به کمر وای نمیستادن٬ بتنشون بتن نمی شد!!! بعد می گن چرا دانشگاه آزاد رشته عمران٬ ورودی دختر نداره! آخه تبعیض جنسیت چقدر؟!

آزمایشگاهمون دیر تموم شد و من و حسین بدو اومدیم فنی برای کلاس اندیشه که دیر هم رسیدیم. دوباره بحث های همیشگی بود و من حوصله نداشتم. کلاس که تموم شد یه نسخه از شماره جدید نشریه انجمنمون رو برای استاد بردم. توی مسیر با استاد بحث می کردم و کاپشنم توی کلاس مونده بود٬ بحثم با استاد به درازا کشید و هوا سرد بود و من و استاد سوار ماشین استاد٬ باز هم بحث کردیم و نتیجه : هیچ!!! نه می تونست منو قانع کنه٬ نه خودش قبول می کرد!!!

وایییییییییییی! شماره جدید نشریه مون اومد! دیروز امتحان تحلیل داشتم. وقتی رسیدم انجمن بچه ها مشغول تا کردن نشریه بودن و من هیچی تحلیل نخونده بودم....

منتشر شد!

امتحان تحلیل رو گند زدم. امتحان جزوه باز بود و تقلب هم آزاد. فقط به تیر هر کس به اندازه شماره دانشجوییش نیرو وارد می شد!

شنبه دوباره مسابقه بسکتبال داشتیم. ساعت ۱۰:۰۰ شب. مسابقات رو دوره ای کردن و مسابقه هفته پیش فینال نبود! هفته پیش تیم دانشکده کشاورزی (قهرمان دو دوره قبل) رو ۱۷ - ۱۹ بردیم و دیروز هم تیم دانشکده علوم رو ۷ - ۳۰! کلا" قشنگ می بریم...

و چهار روز کلاس مبحث ۱۹ توی نظام مهندسی که ساعت ۱۱:۳۰ روز جمعه تموم شد و جمعه ساعت ۱۱:۳۰ امتحانش بود...

گیر سوال ۵ بودم. سید پشت سرم نشسته بود. سوالتش با سوالات من یکی بود. گفتم سوال ۵! گفت مشغول جدول سوال آخرم! چند دقیقه بعد دوباره برگشتم که سوال ۵! ولی باز هم مشغول بود...

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط بوف مقدس

نويسنده مطلب: هوتندانشکده فنی را دوست دارم
با همه کلاس هایش
کلاس هایی که گاه خالی اند و گاه در تکاپوی آموختن!
و گاه آموختن٬ در تکاپوی استادی که بتواند درست تدریس کند!
و کلاس رسم که همیشه در آن سهراب و بهاره در حال ترسیم زندگی آینده اند!

دانشکده فنی را دوست دارم
گاهی راهرویش شلوغ می شود
گاهی چهره ها آشناست
و گاهی یک لبخند زیبا...

دانشکده فنی را دوست دارم
چون او نیز مرا دوست دارد یا داشت! حداقل تا این اواخر!
گاهی دلم برایش تنگ می شود...

بوفه دانشکده را دوست دارم
گاهی بوی خوبی می دهد!
یا شاید هم نمی دهد!
هر چه باشد از سلف بهتر است!!!

باران می بارد...
امروز سه شنبه است و از صبح فقط باران می بارد...
باران را نیز دوست دارم
وقتی باران می بارد هوا بوی خوبی می دهد
ولی باران مرا دوست ندارد
گند می زند به لباس هایم!

زیر چتر حامد تا یونیون قدم می زنیم...
یونیون هم جای بدی نیست
آنجا را هم دوست دارم
اتاق ما همین جاست
فقط باید چند پله را بیایی پایین...
در اول...
بچه های انجمن به من نگاه می کنند
و من تا چند دقیقه دیگر باید در کمیته انضباطی باشم!!!

گندش بزنن این محمود رو با این شوخیه جلفش! شنبه نامه حامد و محمود اومد و یکشنبه هم من بدبخت شدم! هر سه تامون کمیته ای شدیم٬ رفت! امروز رو هم به جای اینکه از صبح تا شب توی نظام مهندسی سر کلاس باشیم٬ رفته بودیم جلسه کمیته انضباطی! آخه میمون! اینم شوخی بود؟!

از امروز تا جمعه کلاس داریم توی نظام. مبحث ۱۹. جمعه هم امتحانشه. دوباره شنبه میان ترم تحلیل سازه داریم! از اونم به سلامت بگذریم می رسیم به خاک که این استاد خاک رو هم دوشنبه جو گرفت گفت فردا آسمون بیاد زمین٬ زمین بره آسمون من امتحان میان ترم می گیرم!!! حالا نیست خیلی توپ درس داده! می خواد توی یه شب جمع بندی کنیم حرف های گهربارش رو!!! خلاصه پدر صاحابمون در اومد تا راضی شد امتحان رو بندازه واسه هفته بعد که می شه همین سه شنبه ای مه داره میاد!!!

دیشب محمود بهم زنگ زد که آماده شو بریم بسکتبال! منم گفتم حتما" دوباره تمرینه٬ رفتم. نگو مسابقه داریم!!! ساعت ۹:۳۰ شب مسابقه شروع شد که بردیم٬ ۳۶ بر ۸ هم بردیم و رفتیم واسه فینال! (حالا یه جلسه تمرین کردم این شدا!!! ببین مثلا" تمریناتم می شد دو جلسه چند٬ چند می شدیم!!!)

امروز از صبح سر کلاس بودیم ولی ساعت ۲:۳۰...

من و محمود و حامد منتظر بودیم تا نوبتمون برسه! یه آقایی از اتاق اومد بیرون و اسم سه تامون رو خوند. سه نفری وارد یه اتاق شدیم که چهار نفری زل زده بودن به ما! من وسط نشستم و حامد سمت چپ من و محمود سمت راستم. وقتی کیفر خواست (!) رو خوندن واقعا" برام جالب بود! هیچ وقت فکر نمی کردم اون کاری که اون روز کردم جوسازی و ایجاد تنش در محیط دانشگاه باشه و اون کاری که محمود کرد ایجاد بدبینی و تشویش اذهان عمومی...

خلاصه این دوتا مرگ مغزی شروع کردن از افتخاراتشون (!) و اینکه چطوری گرفتنشون و اینا تعریف کردن و وقتی نوبت من رسید٬ من به مهمترین نکته اشاره کردم که اولا" من خواب بودم! دوما" به من زنگ زدن گفتن بیا که دوستات رو گرفتن! سوما" من اومدم دانشگاه ببینم چی شده؟! چهارما" خود من از این مرتیکه لم یعقل شاکیم که به من زنگ زده که میان بگیرنت و اینا! و خیلی تأکید کردم که آدمیزاد وقتی بهش خبر ناجور بدن وا می ره! هیچ وقت تنش ایجاد نمی کنه٬ چون همونطوری که دوستان رشته عمرانی می دونن وقتی تیر خودش دچار تنش ماکزیممه٬ یهو یه خیزی بهش وارد می شه و ولو می شه کف انجمن!!!

یه خورده که گذشت دیدم اینا دارن به من نگاه می کنن (چون من توی مرکز ثقل محمود و حامد نشسته بودم) و حامد و محمود رو نصیحت می کنن که کارتون اشتباه بوده و نباید اون روز می رفتین بیرون که بگیرنتون و اینا!!! یهو گفتم ببخشید! من٬ خــــــــــــــــــواب بودم!!! و من تا آخر جلسه سه٬ چهار بار تأکید کردم که خواب بودم ولی باز هم بعید می دونم اینها به این توجه کافی رو که باید می کردن٬ کرده باشن!!!

تو رو خدا می بینی شانس منو؟! شاکی منم٬ اونوقت من رو نشوندم اونجا می گن چرا خبر اونجوری شنیدی ولو شدی کف انجمن؟! انگار مثلا" خوشی زده زیر دلم یا مثلا" شنگول بودم ولو شدم کف انجمن!!!

فردا دوباره تا شب کلاس دارم و فردا فینال مسابقات بسکتباله...

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 توسط بوف مقدس

نويسنده مطلب: هوتنخیلی کم بود غم و غصه مون این امتحان میان ترم تحلیل هم شده بود قوز بالا قوز! هر چند حس خوندنش نمیومد ولی خب نگرانی نخوندنش هم نمی رفت!!! دوشنبه کلاس مهدی و حل تمرین تحلیل سازه بود و ساعت ۱:۳۰ که باید می رفتم سر کلاس دینامیک و تمرین تحلیل رو نصفه ول می کردم...

سه شنبه ظهر فمیلی رفتن ددر دودور و دوباره من موندم تنها! بعد از دانشگاه هم که اومدم خونه وضعیت خونه یه افتضاحی بود و اینکه خواهرم رو نبردن یه افتضاح دیگری!!! کلی درس و تحلیل رو بهانه کردم تا بالاخره خواهرم رو فرستادم خونه خالم اینا و خونه شد مکان!!! (البته قبلش واسه تمیز کردن خونه کلی زحمتش دادم!)

چهارشنبه محمود رو آوردم خونمون یه خورده تحلیل باهام کار کنه! چقدر هم تحلیل درس جالبی بود و من خبر نداشتم!!! همینجوری داشت افق های جدیدی از درس تحلیل به روی من گشوده می شد که دیدم ممکنه زیادیم کنه بقیش رو نگه داشتیم واسه پنجشنبه که مهدی هم اومد و کلا" یه دور از اول تحلیل رو اساسی برامون شرح داد!!!

پنجشنبه نهار رو مهمون دایی اینا بودم. یهو حامد زنگ زد که دلم برات تنگ شده!!! گفتم آخ قربون اون دلت برم!!! یهو دیدم این جمله مورد توجه جمیع حضار قرار گرفت٬ واسه همین قبل از ظهور و بروز (!) سوء تفاهم عکس صاحب صدا رو روی صفحه گوشیم نشون دادم که حامده بابا!!!

چقدر گفتم سر به سر من نذارید! چقدر گفتم من عاشق نیستم! هی گوش نکردید تا اینکه بالاخره رفتم خواستگاری کردم از یه نفر!!! البته نه واسه خودما!!! از یه نفر دیگه برای یه نفر دیگه!!! (من و این کارا؟! عجب!!!)

بگذریم...

امتحان تحلیل به هفته بعد موکول شد. امروز صبح با بچه های ترم ۲ کلاس برنامه نویسی داشتیم. قرار بود من بهشون فورترن یاد بدم و از هفته قبلش هم شروع کرده بودم ولی خودم هنوز فورترن رو نخوندم! :دی!!! و امروز...

امروز همه چیز بوی عشق می داد! اون از حامد که اونجوری شد (نمی گم چجوری شد!) و اون هم از آبروریزیی که من و مسعود و (سین.هـ) توی بوفه دانشگاه اجرا کردیم!!!

توی این گیر و دار که همه عاشق شده بودن٬ من یه دوستی دارم که عاشق نیست ولی عجیب وقتی با یکی از دخترا حرف می زنه چشاش خوشگل می شه!!! :دی! منم هر چی نشستم فکر کردم دیدم این بیخود می کنه زیر بار نمی ره٬ تابلوه!!! خلاصه براش حرف در آورده بودیم که بله فلانی چقدر فلانی رو دوست داره و اینا و این هم تکدیب می کرد از بیخ!!! می گفت چشام اینجوریه!!! ولی ما که می دونستیم اینجوری نیست!!! :دی!

امروز توی مسیر بوفه دوباره همین بحثها بود و دادشتیم به ریش این بدبخت می خندیدیم که یهو رسیدیم به بوفه دیدیم دختره نشسته اونجا!!! من یهو خندم گرفت!!! به مسعود گفتم سیس! صاحاب بحث اینجاست! این دوستم هم که نخواست نامش فاش شود!!! (سین.هـ) یهو رنگش پرید و دست و پاش رو گم کرد!!! اومد بسته چاییش رو از توی نایلون در بیاره یهو زرت قنداش پخش سالن شد! دید به خودش مسلط نیست آب جوشش رو پر کرد ما رو برد بیرون وسط چمنا!!! یهو گفت وای! نپتونم جا موند!!! خلاصه سه تا آب جوش رو با ۲ تا نپتون چایی کردیم ولی این که هنوز به خودش مسلط نبود زد چاییش رو ریخت روی چمن!!! منو مسعود ریسه می رفتیم از خنده و این هم بلند شد٬ قندای خودش رو که توی بوفه گم و گور کرده بود٬ اون دوتا قندی هم که ما دادیم بهش رو از روی عصبانیت محکم کوبوند زمین!!! (خدایی این ریگی به کفشش نبود با دیدن دختر مردم اینجوری حول می کرد؟!)

بعد یه مدت که یه خورده آروم تر شد دوباره نشست روی چمن ها و از قضا درست همون جایی نشست که چاییش ریخته بود رو زمین و بدبخت در برخی نواحیش (که نمی تونیم بگیم کدوم نواحیش!) دچار سوختگی اساسی شد و من و مسعود اونقدر خندیدیم که من شکمم رو دو دستی گرفته بودم که دل و رودم پاره نشه بریزه اون وسط!!!

بدو بدو رفتم بوفه٬ (سین.هـ) هم بدو اومد دنبالم که سوتیش رو سوتی ندم!!! ما که رسیدیم دختره رفته بود٬ من هم پریدم توی بوفه و در حالی که صورتم از بس خندیدم قرمزه (!) دنا رو دیدم! خواستم شادی هام رو باهاش به اشتراک بذارم تا با هم بخندیم به این بدبخت که یهو دیدم دو دستی دهن منو گرفته که نتونم حرف بزنم و از اون ور هم یهو دخترای کلاسمون یکی یکی اومدن تو!!! منم تو اون وضعیت که دست طرف توی حلقمه دارم با یکیشون سلام علیک می کنم طرف به جای جواب سلام می خنده!!!

عجب روزی بود امروز...

امشب تا ساعت ۱۰:۰۰ بیرون بودم٬ یه شهر مه آلود و دو تا مرد تنها زیر چراغ پارک...

نگارش در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط بوف مقدس

نويسنده مطلب: هوتناعصابم خورده٬ نشستم کل کارهایی رو که باید تا شنبه انجام بدم لیست کردم٬ هر چند دقیقه یه بار هم یه چیزی یادم میوفته و می رم اضافه می کنم بهش! وبلاگ رو هم که به روز کنم کلا" ۲ تاشون خط می خوره و بقیه کارام همه رو هواست!

ماجرای چهارشنبه به کل از یادمون برد که قرار بود پنجشنبه بچه های انجمن رو ببریم اردو. تا ساعت ۱:۰۰ شب مشغول کارای اردو بودیم و ساعت ۶:۰۰ صبح هم بیدار باش و شروع اولین اردوی انجمن در این دو ترمی که ما اونجا بودیم...

پنجشنبه اردوی دخترا بود! اصلا" حال نداد. توی اتوبوس که مؤدب و متین نشستیم خط چین های وسط جاده رو شمردیم و از اون عقب صدای سوت بلبلی و این حرفا میومد! لب ساحلش هم رفتیم چپیدیم توی یه آلاچیق نهار بچه ها رو آماده کنیم! البته محمود جان هم خیلی زحمت می کشیدن و کلا" مشغول بخور بخور بودن و دست به سیاه و سفید نمی زدن!!! بابک و حامد هم دم به دقیقه رگ غیرتشون قلمبه می شد می رفتن به ماشین هایی که اون دور و ور بودن تذکر شفاهی می دادن و اگر طرف از رو نمی رفت من می رفتم خدمتشون می رسیدم!!!

خلاصه اردوی دخترا رو به خیر و خوشی مدیریت (بخوانید خر حمالی!) کردیم و به خیر و خوشی و بدون هیچ مشکلی برگشتیم! البته این تو اتوبوس ما بود! توی اتوبوس حامد اینا همون آخر مسیر یهو یه کامیون می پیچه جلوی اتوبوس و اتوبوس یه ترمز شدید می کنه و معصومه خانوم می ره تو شیشه!!! البته اون هم بخیر گذشت خدا رو شکر...

با دخترا!

بدجور سرما خورده بودم ولی دوباره ۶:۰۰ صبح جمعه همگی بیدار شدیم بریم اردو!!! این دفعه با اون دفعه فرق می کرد البته! رفتیم نشستیم ته اتوبوس٬ البرز گیتار می زد و ما می خوندیم...

جو پسرا هم کلی فرق می کرد! هر کی هر چی به ذهن مبارکش خطور می کرد یهو ول می کرد بیرون!!! حالا هی بگو سیس و این حرفا!!! یکی ته اتوبوس خر کیف می شد یهو قه قهه می زد کل اتوبوس بر می گشتن عقب رو نگاه می کردن!!!

لب ساحل هم کلی خوش گذشت٬ کلی فوتبال بازی کردیم٬ یه سری از بچه ها هم یه آتیش روشن کردن و حلقه زدن دورش. چند دقیقه که گذشت یه ماشین اومد پارک کرد کنار آتیشمون و موزیک بود و رقص بود و از این حرفا...

در مورد نهار هم من دست به هیچی نزدم ولی فرقش با روز قبل این بود که دخترا یه ساندویچ رو با هزار ناز و افاده و نمی گیرم و نمی خورم و اینا می گرفتن می بردن ولی این پسرا هنوز ۱۰ ثانیه از پخش ساندویچ ها نگذشته بود اومدن که آقا اونا تموم شد دومیش رو بدین!!!

این اردو هم به خیر و خوشی تموم شد...

با پسرا!

دیروز استاد تحلیل گفت خودتون رو برای امتحان میان ترم تحلیل آماده کنید. فکر کنم بیچاره شدم. از اول ترم تا حالا هیچ درسی رو نخوندم...

اگر کسی ۱۰ بگیره یعنی پایان ترم هر چی بگیره پاس می شه. بالای ۵ باید ۷ رو بگیره تا توی پایان ترم ۱۰ بشه و زیر ۵ هم که باید بره حذف کنه! منصفانه است و اگر بنا رو بر انصاف بذاریم فکر کنم من جزو دسته سومم...

امروز کلا" زیاد حواسم به کلاسا نبود. این سید نشسته بود کنارم هی حرف می زد! استاد هر شکری می خورد این سید یادآوری می کرد بهش! خیلی اعصاب و روان دارم این روزا٬ این سید گند می زد به اعصاب و روانم...

سه روزه عجیب از مکعب روبیک خوشم اومده! دم به دقیقه می زنم داغونش می کنم و دوباره درستش می کنم. از فکر کردن به این لیست طولانی کارهایی که باید انجام بدم بهتره! شاید هم نه! نمی دونم...

فعلا" بابای...

نگارش در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط بوف مقدس

نويسنده مطلب: هوتنسلام...

این دفعه واقعا" نمی دونم از چی بنویسم٬ از نیومدن استاد تحلیل٬ از تعطیلی کلاس بتن٬ از دعوای من حامد و استاد اندیشه٬ از پروفسور آر.سی.هیبلیر که هر روز باید می دیدمش٬ از کل کل با بچه های کشاورزی سر رشته ما و رشته اونا و یا از قلیون و دود و دم با بچه های انجمن یه جای نه چندان دنج!

این همه اتفاقات این هفته بود ولی همیشه باید یه تنوعی باشه و به خاطر همین امروز متنوع شد...

دیشب کلی مهمون داشتیم. خونه مامان بزرگم اینا مراسم دعا بود و از این حرفا! من هم مثل همیشه مسئول تدارکات بودم! از اول تا آخر مراسم رو با دایی کوچیکم داشتیم جون می کندیم تا اینکه آخر مراسم یه نفر میکروفن رو گرفت و از خواجه حافظ شیرازی تا روح ننه بزرگ بابام واسه همه صلوات فرستاد جز ما دو تا بدبخت! بعد از اینکه مهمون ها رفتن مامانم اومد گفت چطور بود؟ گفتم یه بنده خدایی توی خط تولید سمند کار می کرد٬ بهش گفتن کار و بارت چطوره؟ گفت از صبح تا شب داریم اونجا مثل خر کار می کنیم٬ آخرش عکس اسب رو می زنن رو ماشین! قضیه ماست...

ساعت ۱۲:۰۰ نشستم پای فیلم هیلی وقت بود فیلم جدیدی واسه دیدن نداشتم. وقتی خوابیدم آفتاب در اومده بود...

صبح تلفنم داشت زیر گوشم می لرزید. به زور چشمام رو باز کردم٬ شمارش ناشناس بود٬ گوشی رو که برداشتم یکی از بچه ها گفت محمود و حامد و بابک رو با ۲ نفر دیگه گرفتن!!! نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم دانشگاه٬ از خیابون که داشتم رد می شدم یه ماشینی کوبید بهم ولی من پریدم رو کاپوتش چیزیم نشد٬ منتظر هم نموندم فحش بشنوم٬ در رفتم... 

از صبح که رسیدم انجمن فقط بدبختی بود. همه نگران بودیم و به هر جایی که عقلمون رسید و نرسید زنگ زدیم٬ هر کسی هم یه چیزی می گفت ولی خوشبینانه ترین نظریه هم در مورد اینا افتضاح بود!!! از صبح هر کسی رو که می شناختم و نمی شناختم بهم زنگ زد و از اینا سراغ گرفت. مامان محمود هم بیشتر از همشون. من دیگه نمی تونستم جواب مامان محمود رو بدم. هر دفعه گوشیم رو می دادم دست یه نفر...

آخرین باری که گوشیم زنگ زد عکس محمود افتاد رو گوشی. گوشیش رو از صبح جواب نمی داد٬ با تردید گوشی رو برداشتم و گفتم الو؟! گفت کجایی؟ آماده شو دارن میان دنبالت! بعد هم با یه آقایی که کنارش بود حرف زد و من قبل از اینکه بفهمم چی می گن ولو شدم کف انجمن!!! رنگم شد مثل گچ و بدنم رفت رو ویبره! آخه چی گفته بودن که من بدبخت که نه ته پیاز بودم و نه سر پیاز و کلا" خواب بودم وقتی این ابله ها رو گرفتن٬ باید می رفتم اونجا؟!

از انجمن زدم بیرون ببینم چه خاکی باید سرم بریزم٬ فورا" زنگ زدم به بابام که بدونه کجا بیاد منو تحویل بگیره!!! اون هم ۱۵ دقیقه بهم فحش داد و نیم ساعت توصیه های امنیتی برام گفت! بابام که فهمید مثل یه مرد همونجا وایستادم تا بیان ببرنم!!! فقط یه خورده بدنم می لرزید و چشام خیس بود...

چند دقیقه گذشت دیدیم سر و کله محمود پیدا شد! آزادش کرده بودن و این هم زرت بعد از آزادی زنگ زده بود با من شوخی کنه!!! آدم انقدر جلف؟! من به انضمام کل بچه های انجمن هر چی از دهنمون در اومد بارش کردیم و یهو حامد اومد دنبالم که بیا رئیس ح**** با تو کار داره...

یا خدا! مثل اینکه قرار نیست ما سر سالم تو قبر بذاریم!!!

رفتیم گفت چی شده؟! گفتم اینجوری! گفت محمود غلط کرده با تو شوخی می کنه! بشین کل ما وقع رو بنویس! گفتم من شاکی نیستما! گفت اطلاعات شاکیه! گفتم ببخشید! کجا رو باید بنویسم؟! خلاصه نشستیم کل ماجرا رو عین همینی که اینجا نوشتیم اونجا هم نوشتیم و امضا هم کردیم!

وقتی رسیدم خونه همه توی هال نشسته بودن. دایی٬ خاله٬ بابابزرگ٬ مامان بزرگ٬ بابا٬ مامان و خلاصه کل خاندان لم داده بودن رو مبل زل زده بودن به من! دیدم اگر خودمو ناراحت نشون بدم تا صبح باید نصیحت بشنوم٬ یهو نیشم رو باز کردم گفتم ایم گل پر پر از کجا آمده؟! از بازجویی فلان وزارت آمده...

همه خندیدن و بخیر گذشت...

نگارش در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط بوف مقدس

نويسنده مطلب: هوتنجمعه ۸/۸/۸۸...

امروز ساعتم رو برای ۸:۰۰ صبح کوک کرده بودم! احساس می کردم ساعت ۸:۰۰ قراره یه اتفاقی بیافته! ساعتم که زنگ زد هیچ اتفاق خاصی نیافتاد! همه جا ساکت بود. بلند شدم. نور از پنجره روی صورتم افتاد. دوباره ساعتم رو نگاه کردم. شاید باید تا ساعت ۸:۰۸ صبر می کردم!!! ولی باز هیچ اتفاق خاصی نیافتاد و من خوابیدم تا ساعت ۱۲:۰۰...

این هفته زیاد جالب نبود. یکشنبه و دوشنبه درگیر نمایشگاه کتاب بودیم. ثبت نام اردو هم بود! جلسه انجمن علمی هم همینطور! واقعا" همه چیز پیچیده بود به هم. دوشنبه بعد از حضور غیاب از سر کلاس دینامیک بلند شدم تا یه سری به نمایشگاهمون بزنم٬ مثل دیروز شلوغ بود. خیلی برام جالب بود. ما حتی تبلیغات زیادی هم نکرده بودیم! حوصله نداشتم دوباره برگردم سر کلاس دینامیک٬ موندم همونجا...

دوشنبه شب برام اس.ام.اس اومد که خاک تو سرت! استاد دینامیک آخر کلاس هم حضور غیاب کرد و دهنت سرویسه! استاد گفته اونایی که از اولش غایب بودن که هیچی ولی اینایی که رفتن...

بیچاره شدم! ۷ واحدم به انتشارات رفت!!! سه شنبه بعد از کلاس خاک رفتم انجمن. سعید هم توی انجمن بود. ترم بالاییمون بود و زبون این زبون نافهم رو می فهمید! گفتم چه خاکی تو سرم بریزم؟! گفت راه نداره! تسلیت گفت! آب دهنم رو قورت دادم تا آخرش یه گوشه نشستم و به این ترمم فکر کردم! بهم گفت ۱ واحد آز مقاومت رو پاس می ده ولی اون ۶ واحدت رو برو حذف کن...

دوباره سه شنبه کلاس آز مقاومت داشتیم. زل زده بودم به استاد! دو سه بار خواستم برم رو پر و پاچش ولی نشد! نگه داشتم واسه دوشنبه ببینم چه غلطی می خوام بکنم؟!

سه شنبه شب با محمود رفتیم سالن تربیت بدنی دانشگاه٬ سر در اصلی رو بسته بودن و پیاده هم می خواستیم بریم٬ از اون یکی در٬ کلی راه بود! نگهبان اینوری نذاشت ماشین رو ببریم داخل ولی اونوری گفت یواشکی برید تو کسی نبینتتونا! ما هم گفتیم چشم! همین که رسیدیم به سالن دیدیم یه بابایی داره چپ چپ نگاهمون می کنه! دیدیم هه هه هه نگهبانه! گفت مگه به شما نگفتن ماشین نمی تونید بیارید تو؟! گفتیم جدی؟! نه!!! کسی بهمون گفت!!! اوه اوه دیرمون شد!!! هه هه هه!!! بعدشم بدو رفتیم تو سالن...

چهارشنبه رو دوست دارم. گاهی دوست داشتم تنها باشم. ولی توی این شهر شلوغ هیچ جایی برای تنها بودن نیست. هیچ جایی نیست که بتونی ولو بشی روی چمن ها٬ یه سیگار کج و کویه رو که از چند جا شکسته از جیبت در بیاری٬ روشن کنی و بذاریش گوشه لبت٬ یه کام عمیق ازش بگیری و زل بزنی وسط آسمون و به زندگی مزخرفت فکر کنی! شاید به خاطر همینه که من سیگار نمی کشم!!!

دیشب با یکی از دوستام رفتیم بیرون. عاشق بود ولی من می دونستم اینکاره نیست! چون اینو می دونستم و می دونم وبلاگم رو نمی خونه اینجا می نویسم ماجرای دیشبو! شماره خودم رو توی گوشیم به اسم دختری که این عاشقش بود سیو کردم! طوری که مثلا" دارم به دختره اس.ام.اس می زنم شروع می کردم به نوشتن جواب اس.ام.اس های خودم! بعدش هم جواب خودم رو برای گوشی خودم می فرستادم و جوابی که خودم نوشتم برای دوستم می خوندم و بهش نشون می دادم!!! هر چند نامردی بود ولی فکرش آزاد شد٬ آبروش هم جلوی دختر مردم نرفت!!! یعنی جوابی که دختره قرار بود بهش بده من دادم بهش...

سر همین چند تا اس.ام.اس هم قرار شد منو ببره کافی شاپ! :دی!

نگارش در تاريخ جمعه یکم آبان 1388 توسط بوف مقدس

نويسنده مطلب: هوتنسرما خوردم٬ اساسی...

یکشنبه مثل همیشه شلوغ بود! از خود صبح کلاس داشتم تا ساعت ۵:۳۰ عصر که با استاد اندیشه کلاسم تموم می شد و این دفعه دعوای من و استاد اندیشه به جاهای باریک کشید!!! :دی! البته استاد گفت یه نمره خوب بهت می دم برای اینکه خیلی روت زیاده!!! هه هه هه!

یکشنبه توی یه جلسه با معاون دانشکده دبیر انجمن علمی رو هم انتخاب کردیم...

دوشنبه کلاس حل تمرین تحلیل سازه تشکیل نشد و به جاش سه ساعت نشستیم پای کلاس خاک! بدبختمون می کنه این خاک!!! حالا بچه ها رفتن با استاد حرف زدن یه خورده بهتر شده ولی بازم همونه!

خیلی دوست داشتم بازم کلاس دینامیک رو بپیچونم ولی می فهمید بیچارم می کرد. کل این ترمم دستش بود! انگار اصلا" راه نداشت من بیام دانشگاه و چشمم به جمال بی مثال حضرت استاد منور نگردد و کله بی مویش را رویت نکنم...

سه شنبه بعد از کلاس مکانیک خاک و بعد از کلی مذاکرات دیپلماتیک پای ۳ نفر از دوستان رو به انجمن باز کردیم که کلا" خطی مشی ما رو نمی پسندیدن گویا! و سه شنبه که مزه شکلات می داد...

وقتی از انجمن اومدم بیرون دیدم مینی بوس رفته و از کلاس آز مقاومت جا موندم! منتظر موندم تا مینی بوس برگرده٬ ولی اونم هم که برگشت زیاد حال نکرد واسه من تنها دوباره اون مسیر رو بره! استادمون رو که دید منو سپرد بهش که اینم ببر! جا مونده!!! و باز هم حضرت استاد...

نمی دونم من این همه شانس رو از کجا میارم؟! مار از پونه بدش میاد٬ دهنش سرویس می شه!!!

اولش که گیر داد چرا دیر کردی؟! غلط کردم! چرا کیف و کتاب دستت نیست؟! گزارش کار رو گروهی می نویسیم بچه ها فلم کاغذ دارن! متاسفانه تنبلی می کنید دیگه!!! شرمنده دیگه! ظاهر و باطن همینه...

بعد از اینکه سوار ماشینش شدیم باز شروع کرد! این کیه جلوی ماشین من پارک کرده!!! حالا کلی فاصله داشتا! کل زحمتش یه دنده عقب بود!!! گفتم استاد پیاده شم فرمون بدم؟! گفت نمی خواد! ولی این اصولی نیست که!!! گفتم بله! ملت ملاحظه ندارن که! پیاده شم خط بندازم ماشینش رو؟! :دی!

خوشش اومد! تا آزمایشگاه مخم رو خورد...

چهارشنبه صبح اطلاعیه اردومون رو زدیم به دیوار و چهارشنبه ظهر نه تنها کل ظرفیت پر شد بلکه ۳۰ نفر هم ذخیره نوشتیم!!!

چهارشنبه و پنجشنبه هم که کلاس مکانیک سیالات داشتیم٬ اولی مال خودمون بود و دومی به خاطر تعطیلی هفته پیش٬ وقتی استاد گفت بچه ها من دو هفته نمیام چقدر خوشحال شدیم!!! حالا باز این استادمون خوب بود٬ کاش اون یکیش (مکانیک خاک) هم سه٬ چهار هفته بره هر جایی دوست داره و از زندگیش لذت ببره تا بلکه ما هم اگر از زندگی لذت نمی بریم لااقل در عذاب نباشیم!!!

بدرود!

نگارش در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط بوف مقدس

نويسنده مطلب: هوتنو دیروز تولد محمود بود...

دیگه نمی خوام از سه شنبه و کلاس خاک و استادش بگم که پدر هممون رو در آورده و تازه چند تا تکلیف هم داده واسه هفته بعدمون که هیچ کس هم نفهمید چی گفت و چی شد و کجا رفت...

کلاس آز مقاومت رو هم نمی گم که طومار نوشتیم واسه استاد خاکمون و نمی گم بحث سیاسی اساسی گرفته بود بین محمود و اون یارو و استاد داشت واسه خودش درس می گفت و اینا برای خودشون...

ولی چهارشنبه رو می گم که خیلی خوشحال بودم و باز نمی گم چرا خوشحال بودم! :دی!

پنجشنبه من و حامد و احسان و مینا خانوم قرار گذاشتیم بریم یه کادوی خوب برای محمود پیدا کنیم! خدا رو شکر سلیقه هیچ کدوممون هم با هم جور نبود! من می گفتم این خوبه؟ سه تایی می گفتن نه! حامد می گفت این چی؟ اینبار ما سه تایی می گفتیم نه! و...

خلاصه بعد از چند وقت یهو با هم گفتیم: بچه ها این چطوره!!! هه هه هه...

و این گونه بود که ما برای محمود کادو خریدیم!

و اما مهمترین نکته این تولد که اصلا" نباید فراموش می شد کیف جومونگ بود که من از شهریور قولش رو به محمود داده بودم!!! :دی! کل شهر رو گشتیم تا یه کیف جومونگ خوب پیدا کنیم که بشه باهاش اومد دانشگاه! نمی دونم قضیه اش رو اینجا گفتم یا نه؟ ولی چند وقت پیش محمود بهم گفت اگه مردی یه کیف جومونگ برام بخر من یه هفته باهاش میام دانشگاه٬ و ما پنجشنبه ثابت کردیم که مردیم و اینبار نوبت محمود بود...

و اما جمعه...

تولد طبقه دوم یه پیتزا فروشی برگزار شد٬ جایی که شمع تولدش رو با فندک سیگار روشن کردیم و کیکش رو با چاقو ضامن دار تقسیم و بسی خوش گذشت بهمون و بسی جای همگی دوستان رو خالی کردیم...

بعد از اینکه همه رفتن٬ من و محمود و حامد و احسان رو رضا زدیم به جاده به مقصد ناکجا! کلی که از شهر خارج شده بودیم که رضا گفت اینجاست! ماشین رو زدیم کنار جاده و یه جای دنج برای دوستان اهل حال! و برای حال یه عده شیرقهوه سقارش دادن و یه عده قلیون و ما جزو اولی بودیم!!! :هاله نور!

و من امروز بروز کردم تا شاید محمود الوعده را وفا کند و با کیفش بیاید که آخر هر چی نامرده!!!

محمود جان تولدت مبارک...

درباره وبلاگ
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ